part18#
#امیر
میخواستم بغلش کنم ولی جلو عسل ضایع بود برای همین دستشو گرفتم و کشوندم سمت اتاق
خوابوندمش رو تخت که روشو کرد اونور
÷چیشد دلبرک؟
×قبلا بغلم میکردی اقا امیر دیگه زده شدی ازم نه؟...دستم شکست...میگفتی خودم میومدم سنگین تر بود!😒
÷ببخشید خانمی آخه جلو عسل روم نشد...زده شدی یعنی چی؟...تو همیشه عشق منی!
بعدم رفتم کنارش خوابیدم و مچ دستشو گرفتم
راست میگفت بیچاره دستش کبود شده بود!
بوسه ای رو دستش نشوندم و آروم ماساژ دادم
÷ببخشید...بهتر شد؟
×اوهوم😞
÷اونطوری نکن دیگه!...آماده ای واسه عسل خواهر بیاریم؟😂
×که دوباره از خونه بیرونم کنی🥺... نخیرم نمیخوام 😒
÷من معذرت میخوام..باشه هر چی تو بگی!
×بریم پیش عسل؟...گناه داره تنهاس!
÷من چی؟.. من تنها نمیشم؟...من دل ندارم؟...من غصه نمیخورم؟...من ادم نیستم؟...یعنی یه درصدم بخاطر من برنگشتی؟...دلت واسم تنگ نشد؟
اینارو با بغض میگفتم...بعد از تموم شدن حرفام از بغلش اومدم بیرون و پشت بهش نشستم رو تخت
از جاش بلند شد و از کمرم گرفت و سرشو اورد جلو و گفت
×امیر تو که خودت خوب میدونی چقدر دلم برات تنگ شده...خودت خوب میدونی بخاطر تو اومدم!...من دوست دارم امیر خیلی هم دوست دارم!...مگ من کیو جز تو دارم؟
با حرفاش یکم آروم شدم ولی همش یاد اون حرفی که تو پذیرایی زد میفتادم(الانم اگه اینجام فقط بخاطر عسله!)
÷باش...اجازه هس؟
×اوهوم
صورتشو با دستام قاب کردم و لبامو گذاشتم رو لباشو وحشیانه بوسیدم
هنوز لباسای بیرونشو در نیاورده بود حتی شالشم سرش بود!
آروم شال رو کنار زدم و سرمو کردم تو موهاش
دکمه های مانتوشو باز کردم و دستمو رو سینش گذاشتم
بزرگ شده بود!...هر چی باشه ۷ سال گذشته بود والان نزدیک ۲۱ سالش بود!...ولی هنوزم دلبر کوچولوی من بود!
بلوزشو در آوردم و خوابوندمش رو تخت و روش خیمه زدم
÷دلبر کوچولو...چقدر بزرگ شدی خانم شدی!
لبخند خجالتی زد...رو چال گونشو بوسیدم و یه گاز کوچولو گرفتم و گفتم
÷خجالتی نبودیاااا!!!..عوض شدی!
با این حرفم یقمو گرفت و نشوندم رو تخت و خودشم نشست رو پام
×الانم نیستم😂😂
بعدم در یه حرکت تیشرتمو در آورد و سرشو گذاشت رو سینم
÷مثل اینکه باز تو سوسیس لازمی!😐😂😂
×
÷باز که نیشت باز شد!...دختر یکم حیا کن!....خجالت بکش!😂😂
×شوهرمی چرا خجالت بکشم؟😅😂😂
÷خشن یا رمانتیک؟!😈
×خش..چیز آروم
÷اولش یه چیز دیگه میخواستی بگی😈😂😂😂
×نه😨
÷ولی من یه چیز دیگه شنیدم😈
بعدم سرمو کردم تو گودی گردنش و محکم گاز گرفتم که کبود شد!
......
#رهام
خیلی از دستش عصبانی بودم این ۷ سال اصلا حواسش به من نبود اصلا انگار من وجود ندارم!..حتی یبارم نذاشت دست بهش بزنم😞..اونو گذاشتم رو حساب دلتنگی نازنین....میخوام ببینم واقعا بخاطر نازنین بوده یا چیز دیگس!
همینطوری که بغلش کرده بودم گذاشتمش رو تخت و تو چشاش زل زدم و گفتم
_خب نازنین که برگشت!...بهونه دیگه ای نداری؟
+حوصله ندارم ولم کن رهام
_عه یعنی چی ولم کن هی هر وقت من خواستم کاری بکنم ولم کن ولم کن راه میندازه 😡
+ب من چه نمیخوام دیگه 😒
دیگه واقعا از دستش کفری شدم وقتی نمیزاره پس به زور وارد عمل میشم!
دوتا از شال هاشو برداشتم و دست و پاشو باهاش بستم
+چیکار میکنی رهام؟😨🥺🥺
_فقط ساکت شو نیلوفر!....دیگه تحمل این مسخره بازی هاتو ندارم!...مجبورم به زور کارمو بکنم!
بعدم محکم و خشک واردش کردم که جیغش به هوا رفت.....
خب اینم اتاق دو زوج گرامی😅😂😂
اگه فضولیتون تموم شد نظر بدید😂😂😂